|
عریانم مثل عشق مثل زخم بوتیمار مثل دعا در دست هایت هر شب عریانم . . به چشم هایم فکر کن به لبهایم مرا ببوس دوباره با من شروع کن برقص عریان شو ... من پنجره ی کوچکی هستم که به چشم های تو فکر می کند در افق های رو به رو پرنده پر نمی زند من پنجره ی تنهایی هستم و عریانم در بازوان لخت شب هر شب
(در ضمن دوستان عزیزی که می آیند و شعر هام رو می خونن لطفآ نظر هم بنویسند که لا اقل من هم از نظرات اونها استفاده کنم. تشکر) + نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 توسط رایحه بهاری |
غروب ها
بی تو چه حالی دارم غروب هایی که ماه زودتر طلوع می کند و من زودتر عاشق می شوم و زودتر می میرم وقتی که ماه جای لبهایت روی گلویم می نشیند و عاشق می شود من زود تر زن می شوم . . خیلی زود عاشق میشوی مرا می بوسی اما... نه همین کافیست تو را دوست دارم و غروبهای بی تو خیلی زود زن می شوم و می میرم + نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 توسط رایحه بهاری
از نامت بدم می آمد. بی توجه به نامت زندگی صدایت می کردم.تو زنده بودی ،نفس می کشیدی و... پس چرا باید تو را با آن نام زشت صدا کنم. تو زنده هستی ،برای ابد، برای تمام آینده.
چقدر از آینده حرف زدن بدم می آید. و این یادگار مصاحبت مان است در آلاچیق حیاط خانه ی مان. اولش که گفتی راه رفتن را دوست داری و دلت می خواهد همراه هم باشیم همه جا ،حتی وقتی راه می روی. مانند کودکی بودم در دستت که نمی توانستم نه بگویم و راه رفتیم. گلهای باغ ،درختان، آسمان، پرندگان و هر چیزی که آنروز شاهد همراهیمان بودند از آن پس سیاه و سیاه تر شده اند. و کبود و تاریک ؛و دیگر دیده نمی شوند.سالها بود که با آن بیماری لعنتی دسته پنجه نرم می کردم.چون شیر می جنگیدم و چون کوه مقاوم بودم. اما تو آنروز دلم را لرزاندی ؛زیر آلاچیق. نتوانستم صورتت را بنگرم. می دانم چهره ات سرد بود و پر از غرور، کار و... اما شوخی ساختگی ای داشتی که به همان دلخوشم کردی.گفتی با تو هستم ،می مانم تا ابد. باور نکردم. تا ابد؟ هر چه بود سخن خوشایندی بود.رؤیاهایم را شناخته بودی. می دانستی چه چیز خوشحالم می کند. کنارم نشستی. دستم را در دست گرفتی و چشم در چشمانم گفتی:باور کن! سکوت . نگاه. سکوت. به یکباره خندیدم. تو نیز خندیدی. همه چیز و همه کس خندید. آسمان ، پرندگان،گیاهان و همه و همه خندیدند. آلاچیق نیز خندید. تکان خورد. این ور و آن ور. آسمان تیره و تار شد و پرندگان خاموش. گیاهان پژمرده و درختان چاک چاک شده ، قطع شده و به زمین افتاده. سرفه کردم. از حال رفتم. و پیش از آنکه بر زمین بیفتم در آغوشم گرفتی.اکنون مدت هاست که تو در آغوشم گرفته ای. و من نفهمیدم که حقیقتأ نامت چه بود؟ مرگ یا زندگی؟ ۸۲/۱۲/۲۶ + نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387 توسط رایحه بهاری
روی دیوانگی هایم می خوابم
روی دیوانگی هایم می نویسم با دیوانگی هایم عشق بازی می کنم دوست می دارم شان . . دیوانگی هایم را به کوچه می برم آدم های کوچه را عاشق می کنم خودم را عاشق می کنم . . دیوانگی هایم عرض اندام می کنند آدم های کوچه دیوانه می شوند آدم های کوچه ...حسود آدم های کوچه ...عاشق . . در کوچه آدم ها با همه ی دیوانگی هایشان قدم می زنند + نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387 توسط رایحه بهاری
تولدت مبارک. .هوا خوب است. .
روی صندلی بنشین. .دردهایت را فراموش کن. . بنشین..فکر کن..و بنویس. . هوا خوب است..درخت انگور شکوفه داده.. ... گنجشک ها می آیند..آواز می خوانند..پرواز می کنند.. قمری ها می آیند..شاخه هایی کوچک می آورند.. لانه می سازند.. می روند.. می آیند.. می روند.. می آیند.... گنجشک ها تنها می آیند.. با هم می روند.. قمری ها تنها می آیند.. با جفت می پرند.... صندلی تنهاست.. تو .. تنها.... آسمان ..تنها... زمین .. تنها.... دلت می گیرد... هیچ کسی به دل تنهایت دل نمی سوزاند... آسمان دلش می گیرد.. بهار دلش می گیرد.. باران می بارد. آفتاب می آید. رنگین کمان می شود. باز باران می بارد. آفتاب می شود. رنگین کمان...... بهار است.. روی صندلی ات زیر درخت انگور بنشین . صدای آواز پرنده ها رابشنو . ساعت ۱۸/۹ دقیقه.............تولدت مبارک بهار. ۱۳۸۷/۱/۱ + نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387 توسط رایحه بهاری
اگر قرار است برای چیزی زندگی خود را خرج کنیم. بهتر آنست که آنرا خرج لطافت یک لبخند و یا نوازشی عا شقانه کنیم
(شکسپیر) + نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 توسط رایحه بهاری
خط بزن
یک خط یک صفحه یک دقیقه یک خیابان یک چتر یک باران * * خط بزن پاک کن این آخرین روز های زمستان را از تقویم خانواده من عشق را در دور دست ها دیدم زمانی که پرنده ای به جست و جوی سرزمینی می رود عشق ها روی بند ها چون لباسی خیس . . قاصدک ها دروغ می گو یند پیام ها ی رسیده از تو شاید برای من نیست تو سرزمین گمشده منی بی آنکه پرنده ای باشم من برای تو هر کاری می کنم کنجد می خورم موهایم را بلند میکند گوجه پوستم را روشن روغن کرچک لبهایم را درشت تر گوشتی تر مرا به لبهای خودت کوک بزن باید خودت را به من بدوزی چشم هایت را دستهایت را دکمه هایت را مدت های اعتبار می گذرد باید خودمان را تمدید کنیم بهمن ۸۶ + نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 توسط رایحه بهاری |
چشم هایم همیشه منتظر است
فکر میکند از جاده عبور خواهد کرد فکر میکند به شهر خودش به تاریخی روزی که مهاجر شد و تنها و سر به زیر و سخت سخت به خواب می رود سخت است زندگی . . جاده خالی است آسمان ابری می خواستم به ابر ها بگویم اندوهم را با خود به آنسوی مرز ها ببرند تا شاید.... در نگاه منتظرم باران می بارد و خارها تن می شویند چه می دانند روزی به خواب می روم از این جاده تنها و سر به زیر و سخت . بهار ۸۴ + نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 توسط رایحه بهاری
وقتی عاشقم
سلطان جهانم زمین و یکسره هر چه در آن است از آن من است و سوار بر اسب تا دل آفتاب می رانم وقتی عاشقم رودی ام از روشنایی بی آنکه دیده بتواند بیندش. و شعر در دفترم بدل به یاس و شقایق می شود. وقتی عاشقم آب از انگشتانم سر ریز می کند سبزه در زبانم می روید وقتی عاشقم در آن سوی زمانم وقتی عاشقم درختان همه پا برهنه از برابرم می دوند... + نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 توسط رایحه بهاری
|
| |||||